ياغي من!
از لهجه حريص باد حذر كن
كه من به آهي در هم مي شكنم
با من از هجوم فرياد نگو
كه اين بغض غرق باران ترانه ست و
بي تاب هنگامه...
از آبروي اشكهایم بگذر
كه گلوي بسته حرمت دار تمام دردهاست
و حريم خاموش حادثه ها!
تنها سهم من از تو آن است
كه قرار را به آهوي چشمانت باز پس دهم
خدا بزرگ است ميدانم
هاني
در مخمل شبهایم
جای ماه قلبی کوک زدم
در این زنجیره به زنجیره سیاه و سرخ
رد دوخت زردی نیست
پس " برداشت شخصی ممنوع!"
***
پشت ململ دیوانگی هایم
آستری نیست
تار وپود را نشکاف
درزی برای یافتن نیست
" استفاده از قیچی ممنوع!"
***
در چهل تکه عاشقی
تکه به تکه عاشق خویشتنم
در جستجو گوشه ایی
"وصله بر دوخته ام ممنوع"
هانی
به همين سادگي!
رد پايي در مسير نگاهم نيست
نگاهي را به خاطر نمي سپارم
از پيچ كوچه ي بايد ها
بدون پيچشي بيرون زدم
ساده تر از اين هم مي شد
همه چيز
را رها كرد
چشم ها را باید بست
و فقط پياله ي آبي
بدرقه ي سايه ها کرد
بيراهه ي باران گرفته
نثار قدوم آن كه اسير روياست
حيرت نمي كنم
اگر
لابه لاي كلمات من چيزي رصد نكني
ديگر الفباي من با تو فرق دارد
به همين سادگي
هاني
امروز
دخترك رفت
رقصان و چرخان
آنجا كه عشق هم بايد به آنجا می رفت
پس لبخند ميزنم!
امروز
به دخترک گفتم برو!
وقتی كه باد اوج مي گرفت
رفت !
با آوازي كه
در صداي باد گم شد
دخترک رفت
تا بزرگ شوم
نمیدانم!
دلم برایش تنگ می شود؟
هاني
در پی حس لامسه ایی
که به توان رسوخ یک نگاه باشد
آنقدر چرخیدم
تا در لمس هر کدام
دانستم
دختری هستم
از جنس هیچ کس!
چیزی در درون ناپنهان من
در انتظار لحظه ی آشکاری است
ـ حسم را رها کرده ام
احساست را رها کن!
ببین چه پیش می آید؟
من امشب خواهم گریخت!
ـ به آنطرف
ـ به سمت
آوازی
که همیشه در یادم هست
برای شهرزاد عزیزم
یک قدم به باران
وقتی می شد به سادگی گریه کرد!
حکایت تو
در آغوش سادگی
در پس لرزش پلک
پشت کوه قصه جا ماند!
و من
فقط
در سکوت
کنار حوصله ات نشسته بودم !
( این دستنوشته مربوط به غروب بارانی روز دوشنبه ۲۴ /۶ می باشد )
من پر از سکوتم تو بخوان!
من سرشار رفتنم تو بمان...!
در نابهنگامی بی تکرار
سرشار از مانا ترین ها
زیر سقفی از ستاره
با اندوه آشکار چشم هایت
سبد سبد
گل خاطره چیدیم
حالا
در گلدان بی تابی های من
زجر نبودنت
قد می کشد
شاید
باز هم
شبی
ستاره ای
دربی قراري هنگامه ما
شاهد هجوم فاصله مان نباشد!
در عصیان بی دلیل همزبانی ها
بهشت را ندیده
با جهنم آشنا شدیم
برو!
به نماندن هم قناعت نکن!
در اندوه رفتنت
دل به هیچ واژه ای
خوش نکردم
که هیچ کلامی
سنگ احساس تو را
خراش نمی دهد
نردبان تاریکی
بهانه ای بود برای چشمانمان
در خجالت کلمه
گره در گره
گم شدیم
ترانه شدیم
بالا و بالاتر
تا اولین گوشه مهتاب
وقتی ماه خواب نمانده بود
دیگر باید بازگردم
اما!
سرم روی شانه ماه جا مانده ست
در خیالت موج سنگی هستی در بی خبری حوض
که خواب هیچ ماهی قرمزی به آن عادت ندارد!
اما! در سکوت بی اختیار آب
٫گرفتار حریم حوض خواهی بود!
هانی
روز پاره
شب دیوانه
مرگ نسل اقاقی
نفس در قفس
وخدا...؟
گردبند شانس دختری هر جایی
اتفاق زرد
زخمی بی مرهم
رویش عفونت!
تقابل درد و زندگی
و خدا...؟
سیب سرخ دختری هر جایی
بستر شب
طراوت مرگ
نجوایی نزدیک
رنگ فریاد
و خدا ..؟
در آغو ش دختر هر جایی
هذیان خاطرات
صراحت وقاحت
گلوی بسته
و خدا ...؟
مست قهقه ی دختری هر جایی
عدالتی گنگ
باوری مسموم
در میان واقعه ای ناباور
من بدنبالت!
خدایا میدانم
رفته ای
شاید امشب !
در خواب دختری هر جایی
هانی
آی ای غریبه
مشرقی ترین چشم!
منم !
همان که حریم احتیاط نمی شناسد!
هر شب
با تو
در سجاده ی توهم
سجود بر دامن صداقت!
هرشب
با تو
با حس خوب شب بو ها
در خواب سنجاقک ها
و عطر یاس وحشی پیکرت
و همه ی آنچه من از تو ندارم !
هر بامداد
بی تو!
و خواهش هایی که از هول نزدیکی فاصله ها
رنگ می بازد!
آی ای غریبه
مشرقی ترین چشم!
گرفتار رخوتی
در اعتیادی بی نظم!
اسیر تجارب الوان
وحجم سادگی من
در رسوايي تجر به ات نمی گنجد
کودکانه های من تو را گیج کرده
سهم ما از هم همان نباید ست
بخواب !
بند گهواره شبانه ات را از نفسم باز کرده ام
یادگارت روی تنه سرد بالش
لا به لای حیرت بی خوابی
و پشت پلک هایم
شاید بماند
هراسي نیست از باختن
وقتی چیزی برای بردن نیست
شاید بهترین رویای روزگار ما
در بيدار خوابي هايمان گذشت...!
به افسانه ناوران
کنار ساحلی !
اما موج ها سهم من ست
کجایی؟
که هوایم بی سبب گریان ست
برای چیزی که سهم من نیست !
در طواف کعبه ی نمیدانم
تقصیر دل میکنم
زلف عشق ست یا هوس نمی دانم!
ولی محکوم به کوتاهی ست
ناخن خشم ست یا حسد آنهم رفتنی ست
در این گردش دور از هیچ است تا حیرانی
فقط نمی دانم
بعد این طواف به کدام سعی دچارم!
مبعث پیام آور وحی ٫ پیامبر رحمت مبارک باد
***
از آن سوي حيثيت عشق باز گشتم!
من بودم و
واژه هاي عليلي كه هر شب به سراغم مي آمد
وقتي دوباره خنده هايم را برايم نقاشي كردي
نمي دانستي
صميمي ترين شب ها با تو بود
در جاذبه یی نا پیدا!
در ابتداي باغ رويا ايستاده ام
اينجا ميوه ممنوعه ايي نيست
و رد پايت ميان غنچه هاي به خواب رفته
مرا مي خواند
وقتي گفتي: نفس بكش!
يادم آمد عطر تنت را كم دارم...
حقیقت و خیال در ذهنم لی لی بازی میکنند!
وقتی مادرم آب بر سر نقش لی لی ام ریخت
چشم کاشی ذهنم
خیس ماند
ولی عطسه روحم
یادم آورد که من بزرگ شدم!!!
فقط چند پله
تا گرگم به هوای کودکیم فاصله دارم
برای همین گاهی که دلم میگیرد
هفت سنگ خاطرات کودکیم را می چینم
هوای جیغ های ظهر تابستان را دارم!
دلم هنوز در طره بادبادکی
که به هوا نرفت اسیر است
لطفا باقی سهمم را از کودکیم دهید
می خواهم بابادکم را پیدا کنم...
قابی از عشق بی طراوتت
بر طاقچه ی دلم دهن کجی می کند
عقربه ساعت بعد از رفتنت خشکش زده
بوی نم بوی غم...
دریچه ای برای هوای تازه میخواهم
ولی از هوای تازه هم می ترسم!
شاید اینبار دلم بچاید!!
هانی
من از تو فهميدم
كه تمام عاشقانه هاي زمين را آنان نوشته اند
كه از عشق نفرت دارند!
دست خودت نيست
دل كويريت در باران عشق گل آلود مي شود
مي خواهم
واژه كپك زده دوستت دارم را از چمدان تكرار بيرون بياورم
شايد هوايي بخورد...!
ميسر نگردد به کس اين سعادت
به کعبه تولد به مسجد شهادت
عيد ولادت مولای متقيان مبارک
********
در پاسخ دوست خوبمان دریاباری
دفترم
گاه نوشتن سرخ
نوشته هایم زیر دل مردگی ناخوانا
وای!... باز هم تکراری
تعویض دل باید
ایراد از واژه نیست
هانی
عهد هاي بر باد رفته ي من و تو برگهاي خشک فرو ريخته اند
كه صداي خرد شدن شان را زير پاي زمان با گوش دل مي شنويم !
براي سوزاندن اين برگهاي خشكيده آتش فراموشي را از
برق چشمانت خواهم گرفت!
بعد از غسل عقل
باورم را هم به خاك سپردم!
و قاب سرد سکوت را
به دیوار دلم آویختم
اینجا
کسی ترجمه سکوت را می داند...؟!
هانی
وقتي
از همه ي شاخه ها گذشتي
دانستم
عاشق شانه ي
دورترين مترسك دنيا شدي ...
هاني
دیگر
دلم از نگاه عاشقانه ای نمی لرزد
تکرار پوچ واژه ی دوستتت دارم
آنرا از معنا تهی کرده
همیشه عاشق بودم
ولی
این بار بقچه ی عشق را
پشت کوه ناکجا می اندازم!
به علت فوت صداقت در عشق
عاشقی تعطیل ...
برای او که نگاهش را می شناسم
سلام شهر کبود و بی دریا
دلم برایت تنگ نیست!
اما تو...
دلم برایت تنگ است
من و تو
وقت به هم رسیدن
همیشه دستپا چه ایم!
وسعت دلتنگی هایمان در سکوت
و عاشقانه هایمان در لمس دستها
معنا پیدا می کند
گریز نگاهت شرم ازسخن دارد
و گرمای دستت شوق فریاد!
ولی من می گویم
که دلم برایت تنگ است
بعد از حجامت روحم
گمانم خودم با من آشتي كرده!
چند روزي ست
احساسم با من قدم ميزند...
هاني
روز رویاهای شبانه ام را با خود می برد
وقت نوشتن حس غریبی دارم
چقدر از دلتنگی ها خسته ام!
در دیار من
عاشق ها آنقدر با هم می ماندند
تا باران باریدن می گرفت!
اما افسوس
سرزمین من زیر سنجاق هیچ نقشه ای نیست!
هر بار می نویسم
خدایا !
منم! از دیار فراموش شدگانت!...
نمیدانم خدا فارسی می داند؟!
هاني