برای او که نگاهش را می شناسم
سلام شهر کبود و بی دریا
دلم برایت تنگ نیست!
اما تو...
دلم برایت تنگ است
من و تو
وقت به هم رسیدن
همیشه دستپا چه ایم!
وسعت دلتنگی هایمان در سکوت
و عاشقانه هایمان در لمس دستها
معنا پیدا می کند
گریز نگاهت شرم ازسخن دارد
و گرمای دستت شوق فریاد!
ولی من می گویم
که دلم برایت تنگ است