تبليغاتX
هانی نامه


به دو عزيزي كه هيچگاه نوشته هايم را نديده اند مادرم پدرم**

 

 

 

حقیقت و خیال در ذهنم  لی لی بازی میکنند!

 وقتی مادرم  آب بر سر نقش لی لی ام ریخت

چشم  کاشی ذهنم  

خیس ماند

ولی عطسه روحم

یادم آورد  که من بزرگ شدم!!!

فقط چند پله

تا گرگم به هوای کودکیم فاصله دارم

 برای همین گاهی که دلم میگیرد

 هفت سنگ خاطرات کودکیم را می چینم

 هوای جیغ های ظهر تابستان را دارم!

دلم هنوز در طره بادبادکی

 که به  هوا نرفت اسیر است 

لطفا باقی سهمم را  از کودکیم دهید  

می خواهم بابادکم را پیدا کنم...

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 14:47 توسط هانی .ف نجفی |

! از جنس هيچ كس
درباره وبلاگ


هانی نامه!... دست نوشته هایی از دستی خالی! بی هیچ ادعایی .در جستجوی افسانه ای فراموش شده بین من و تو . اشاره ای مبهم به سادگی و دلتنگي ! سخنی که شاید مضمون بی قراری تازه ی ما باشد! ... حکایتی از لحظه های کوچک اما ماندنی در سکوت کوچه پس کوچه های وبلاگ! با حرف هايي كه هميشه در گلو جا مي مانند ...
هانی . ف نجفی



نويسندگان

هانی .ف نجفی



جستوجو گر




آرشيو موضوعات وبلاگ


لينك دوستان