حقیقت و خیال در ذهنم لی لی بازی میکنند!
وقتی مادرم آب بر سر نقش لی لی ام ریخت
چشم کاشی ذهنم
خیس ماند
ولی عطسه روحم
یادم آورد که من بزرگ شدم!!!
فقط چند پله
تا گرگم به هوای کودکیم فاصله دارم
برای همین گاهی که دلم میگیرد
هفت سنگ خاطرات کودکیم را می چینم
هوای جیغ های ظهر تابستان را دارم!
دلم هنوز در طره بادبادکی
که به هوا نرفت اسیر است
لطفا باقی سهمم را از کودکیم دهید
می خواهم بابادکم را پیدا کنم...